ion

گزارشی از شکنجه آزادگان در بند در دوران اسارت

آسایشگاه؟ چه اسم بی مسمایی!

فرهنگی /
شناسه خبر: 255229

سال 1367 اتفاقات نادری در اردوگاه اسیران ایرانی کمپ هشت عنبر رخ داد که اسیران آن اردوگاه تا پایان عمر آن را فراموش نخواهند کرد. اکنون با گذشت 29 سال از آن ماجرا تا به حال در هیچ کجا به‌طور کامل به آن شکنجه‌ها پرداخته نشد تا جهانیان حتی گوشه‌ای از مظلومیت اسرای بی‌گناه ایرانی را بدانند.

ایران آنلاین / آن زمان دنیای غرب که همیشه دم از حقوق بشر می‌زند دست جلادان صدام تکریتی را باز گذاشت تا شقاوت و بی‌رحمی و گستاخی خود را به تمام معنی بر سر اسرای ایرانی به اثبات برسانند. هرچه تا امروز این شکنجه‌ها از دنیا پنهان مانده اما دیگر وقتش است همه بدانند که اسرای بی‌دفاع در چه وضعیتی قرار داشتند و چگونه با صبر و شکیبایی و ایمان به خدا و ائمه اطهار(ع) روزهای سخت و طاقت فرسای اسارت را با سربلندی سپری کردند. برای صحت و سقم این اتفاقات من و تمامی عزیزانی که در این ماجرا شخصاً دخیل و مورد شکنجه‌های دردناک بودیم اعلام آمادگی می‌کنیم تا آن خاطرات تلخ را مرور و روایت کنیم. از طرفی همه ما درخواستی از مسئولان صدا و سیما داریم تا موقعیتی را برای عده‌ای از ما فراهم کنند تا به‌صورت مفصل‌تر به این موضوع بپردازیم. با این حال من باتوجه به وظیفه ملی و دینی خود از این فرصت استفاده می‌کنم و در این زمینه تا آنجا که می‌توانم وقایع را برایتان بازگو می‌کنم هرچند که من هم مثل بقیه افراد طی این سال‌ها گوشه‌هایی از این ماجرا را به فراموشی سپرده‌ام.

فرمانده بعثی مغرور و متکبر اردوگاه به نام سرگرد مفید بعد از اینکه با شکنجه‌ها و قطعی آب و برق گاه و بیگاه موفق نشده بود مانع از اجرای فرایض دینی و مذهبی و اعتقادات قلبی اسرا شود بعد از دو سال نهایتاً به اقدامی عجیب و غریب دست زد و آخرین حربه و نقشه شوم خود را بعد از یکماه روزه گرفتن و ضعیف شدن اسرا که تاب و توانی نداشتند در روز عید فطر اجرایی کرد.
آن روز بچه‌ها در حال خوشحالی کردن و تبریک گفتن روز عید فطر بودند که  عراقی‌ها حتی چشم دیدن شادی اسرا را نداشتند برنامه‌ای چیدند تا شادمانی ما به کاممان تلخ شود. به همین دلیل در آن روز شخص معلوم الحالی را اجیر کرده و یکی از آزادگان به نام جعفر اطهری که روی سکوی طبقه دوم نشسته بود را به پایین پرت کردند. خوشبختانه او به طناب لباس‌ها برخورد کرد و نهایتاً با کمر به زمین خورد. کمرش بدجور آسیب دید طوری که تا الان هم از این درد شدید رنج می‌برد. این اتفاق بهانه درگیری شد و نگهبان‌ها با برنامه ‌ریزی قبلی که داشتند سریع سوت داخل باش را زدند. در مرحله اول 16 ارشد آسایشگاه را جدا کرده و به زندانی که گنجایش سه یا چهار نفر را داشت بردند. همه آنها را در آن سلول کوچک جای دادند و به قصد کشت و بدترین وضع شکنجه‌شان کردند.

از جمله این ارشدها علیرضا پورقناد از اهواز، عبدالرضا آل کجباف، عبدالعلی قپانچیان، رحیم عبداللهی و مرحوم عبدالرضا فاطمی مقدم از دزفول بودند.این ارشدها را ساعت‌ها بدون آب و غذا در آفتاب سوزناک و داغ سرپا نگه ‌داشتند و اگر کسی بر اثر بی‌حالی و خستگی به زمین می‌افتاد سر و کارش با کابل و شلاق بود. برای زجر دادن و شکنجه روحی روانی بیشتر ظرف آب را می‌آوردند و جلوی این عزیزان تشنه لب خالی می‌کردند اما قطره‌ای آب به آنها نمی‌دادند. فقط در طول روز یک مرتبه از زیر کتک و شکنجه برای رفع حاجت آن هم برای دقایقی کوتاه می‌فرستادنشان بیرون و آنها مجبور بودند از آب گرم و داغ دستشویی‌ها رفع تشنگی کنند که بعضاً با شکم خالی آن را هم بالا می‌آوردند. در همین کتک زدن‌ها بود که یکی از ارشدها به نام عبدالرضا آل کجباف بیهوش شد و نگهبان‌ها برای بهوش آوردنش سطل آبی روی او خالی کردند، بقیه ارشدها از شدت تشنگی لباس‌های خیس او را لیس می‌زدند. بعثی‌ها به کتک و شکنجه وحشیانه آنها اکتفا نکردند و آسایشگاه به آسایشگاه درها را باز می‌کردند و اسرای اردوگاه را 5 نفر 5 نفر پشت هم طوری که در دو طرف آنها سربازان عراقی با کابل و شلاق و چوب قرار بگیرند به صف می‌کردند.

سرگرد مفید بعد از وراجی و توهین که چرا نماز جماعت می‌خوانید؟ چرا روزه می‌گیرید؟ چرا تئاتر بازی می‌کنید؟ دستور می‌داد همه به صورت سجده بنشینیم بعد هم به سربازان فرمان کتک زدن بر بدن ضعیف و نحیف اسرا را می‌داد. یادم می‌آید فریاد «الله اکبر»، «یا زهرا»، «یا ابوالفضل» اسرا تمام اردوگاه را به لرزه در آورده بود که بعد از چند دقیقه دستور توقف داد و بعد گفت باید خط دهنده‌ها – اسامی امام جماعت‌ها – کسانی که تئاتر بازی می‌کنند و... را به ما معرفی کنید وگرنه شکنجه بیشتر می‌شود! همه سکوت ‌کردند و او هم دوباره دستور سجده و کتک از سوی سربازان را ‌داد. سربازان هم تا آنجا که توان داشتند بر سر و روی بچه‌ها می‌نواختند. در این میان معلولین و پیرمردها و افراد ناتوان هم در کنار بچه‌ها قربانی این دژخیمان بودند.
اسیری داشتیم میانسال به نام ولی‌الله ریاحی از خطه سرسبز شمال که خدا رحمتش کند، جثه قوی تری داشت؛ خود را روی بچه‌ها می‌انداخت که ضعیف تر‌ها کمتر کابل بخورند. وقتی نوبت شکنجه اسرای آخرین آسایشگاه رسید همه بر این باور بودند که این مسأله فیصله پیدا می‌کند اما آن از خدا بی‌خبران با وجودی که می‌دیدند همه از درد به خود می‌نالند و خون هم در کف آسایشگاه جاری بود بازهم برای اسیران بی‌گناه خواب شومی دیده بودند؛ یعنی بعد از 4 – 5 ساعت دوباره از آسایشگاه اول همان سناریو را تکرار کردند. دوباره همان توهین و همان کتک‌ها حتی با شدت بیشتر.

شاید باورش سخت باشد که این شکنجه با همان شیوه‌ای که گفتم در طول 24 ساعت سه مرتبه و هر بار با شدت بیشتر انجام می‌شد. تاب و توان بچه‌ها گرفته شده بود و نای بلند شدن هم نداشتند. در کجای دنیا از چنین چیزی خبر دارید؟ یا در کدام فیلم‌‌های دفاع مقدس نمونه خیلی خیلی کوچکی از این اتفاق‌ها را دیده اید!عده‌ای از اسرا می‌گفتند جلوی سرگرد را بگیریم که کتک‌ها را قطع کند و عده‌ای هم می‌گفتند تا پای جان می‌رویم اما تسلیم نمی‌شویم. جلیل هاشمی و اسماعیل محمدی از آسایشگاه 20 به اسرا پیشنهاد دادند که همه توسل به آیه‌ای از قرآن کنیم آن وقت هرچه پیش آمد آن را سر منشأ تصمیم گیری‌ها قرار می‌دهیم. همه پیشنهاد آنها را پذیرفتند و مقرر شد یک نفر بگوید من مسئولیت اردوگاه را به عهده می‌گیرم و اردوگاه را آرام می‌کنم. بعد از استخاره قرآن آیه شریفه‌ای آمد که اشک در چشمان همه جاری شد؛ سوره مبارکه طه آیه 24 از جزء 16:

خداوند باری تعالی به حضرت موسی علیه السلام می‌فرمایند: اینک بسوی فرعون برو که او طغیان کرده، حضرت موسی گفت: پروردگارا سینه‌ام را گشاده کن و کارم را برایم آسان گردان و گره از زبانم بگشای تا سخنان مرا بفهمند. و وزیری از خانواده‌ام برایم قرار ده...، برادرم هارون را، با او پشتم را محکم کن.»با هماهنگی بچه‌های آسایشگاه 20، قرار شد آقای اسماعیل محمدی به نمایندگی از بقیه وقتی که سرگرد آمد جلویش بایستد و از او درخواست قطع کتک‌ها را کند و بگوید دیگر رمقی برای اسرا نمانده و دیگر اینکه او ارشد اردوگاه می‌شود و جو را آرام می‌کند.شکنجه‌ها باز هم تکرار شد. بلکه بی‌رحمی و قساوت آنها بیشتر گل کرد. بعد از کتک کاری‌ها عده‌ای از فعالین اردوگاه تصمیم گرفته بودند به هر نحوی شده انتقام بگیرند. جهت صحت و سقم این ماجرا نام عده‌ای از این عزیزان را که به یاد دارم ذکر می‌کنم: جلیل هاشمی از تبریز، منصور صفایی فراهانی از تهران، سید محمد حسینی از کرمان، علی اصغر امینی، سید اسماعیل قدیمی و مرتضی انجیله‌ای از کرج، سید هدایت‌الله‌پور موسویان، علی جوکار از بوشهر و مسعود ضامن از دزفول.

سربازان این افراد را در خاک می‌غلتاندند و با پوتین می‌زدند یکی از آنها سر جلیل هاشمی را با پوتین فشار داد و در جوی فاضلاب فرو کرد و او همچون ماری به خود می‌پیچید و فریاد می‌زد.
شکنجه و آزار این افراد هم کمتر از شکنجه ارشدهای آسایشگاه نبود و همین حال و احوال را آنها هم داشتند.منصور صفایی وقتی بر اثر تشنگی یک آفتابه آب خورد بالا آوردو دیگر اسرا بر اثر تشنگی آب بالا آوردند. در گرمای شدید در فضایی که گنجایش 3-4 نفره را داشت این افراد با یک پنجره خیلی کوچک به اندازه کف دست زندگی را سر می‌کردند.تا حدود یک هفته تا 10 روز این عزیزان این روزها را گذراندند و وقتی از زندان آزاد شدند اینقدر ضعیف شده بودند  که چهره هایشان چون انسان‌های اولیه با بدن‌هایی تاول زده شده بود. هر کدام از آنها تا مدتی بر اثر فشارهای روحی روانی و شکنجه در عالم خود بودند./ روزنامه ایران 

نظرات

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در سایت منتشر خواهد شد.

پیام های که حاوی تهمت یا افترا باشد در سایت منتشر نخواهد شد.

پیام های که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبز با خبر باشد منتشر نخواهد شد.