ion

چهره زنانه جنگ را از یاد برده ایم

فرهنگی /
شناسه خبر: 267396

زنان ایرانی از نخستین روزهاى جنگ تحمیلى عراق علیه ایران همپاى رزمندگان به مقابله با دشمن‏ پرداختند. گاه به‌صورت مستقیم در جبهه‌ها حاضر شدند و گاه در قالب امور پشتیبانی جبهه‌ها، حضور خود را در دفاع از میهن حفظ کردند. حالا بعد از گذشت سه دهه از پایان جنگ داستان‌های فراوانی از حضور حماسه‌ساز زنان در دفاع مقدس باقی مانده است.

ایران آنلاین /در کتاب‌هایی که با این موضوع نوشته شده زنان یا جنگ را دیده و خود راوی جنگ بوده‌اند یا تنها به‌عنوان نویسنده و با بهره‌گیری از تخیل و با تکیه بر واقعیات، قلم به دست گرفته‌اند. البته در این میان زنانی هستند که هم راوی و هم نویسنده وقایع دوران دفاع مقدسند. «نخل‌های تشنه»، «کنارهای سیراب»، «از چنده لا تا جنگ»، «قواره‌ای برای دو نفر»، «بوی بهشت»، «دورگردون»، «نیمه نارنج»، «راز دو آینه»، «یکشنبه آخر»، «خواب سبز»، «منظومه زینبیه»، «سرود اروندرود»، «خاک سرخ»، «پوتین‌های مریم»، «عشق سال‌های جنگ» فقط نام تعداد معدودی از آثاری است که با موضوع مورد نظر نوشته شده است. چه خوب که این داستان‌ها و تجربیات به نسل جوان و آینده کشورمان هم انتقال داده شود تا آنها هم با چهره دیگر جنگ، نحوه زندگی و افکار مردم و گوشه‌ای از تلخی و شیرینی‌های آن دوره آشنا شوند. در ادامه با معرفی کوتاهی از کتاب‌های پرمخاطبی که در سال‌های بعد از جنگ  با موضوع حضور زنان در جنگ نوشته و چاپ شده‌اند نقش زنان در دفاع مقدس را باهم مرور می‌کنیم.

«یکشنبه آخر» خاطرات معصومه رامهرمزی
«یکشنبه آخر» کتابی است که در آن خاطرات یک رزمنده به نام معصومه رامهرمزی را می‌توانید بخوانید. رامهرمزی، متولد 1344 خرمشهر و یکی از امدادگران دوران دفاع مقدس است که از سال 1359 و در سن 14 سالگی به‌عنوان امدادگر، از پشتیبانی هلال‌احمر جنوب به جبهه‌ اعزام شد. دختری که با وجود محدودیت‌های بسیار توانست حضوری پررنگ در دفاع مقدس داشته باشد. او در طول جنگ دیپلم گرفت و پس از آن مدرک کارشناسی ارشد در رشته علوم قرآن و حدیث را دریافت کرد. رامهرمزی در سال‌های جنگ، دفترچه یادداشت کوچکی داشته که به گفته خودش گاه و بیگاه چیزهایی در آن می‌نوشت. این بانوی رزمنده بیشتر از 15 سال است که به تدریس و نویسندگی کتاب و مقاله مشغول است. او تا به حال چند کتاب از خاطراتش درباره روزهای اولیه جنگ را منتشر کرده است. «یکشنبه آخر» یکی از پرمخاطب‌ترین آثار رامهرمزی است. این کتاب لحنی ساده و صمیمی دارد و باعث می‌شود مخاطبی که با جنگ فاصله گرفته بار دیگر عظمت آن را احساس کند. در خاطره‌نویسی حس‌های فیزیکی همچون رنگ و بو و توصیفات می‌توانند در ترسیم فضای اجتماعی مفید باشند که کتاب حاضر در این موضوع موفق بوده و کار نویسنده آن، راضی‌کننده به نظر می‌رسد. داستان «یکشنبه آخر» کاملاً مستند است و نویسنده آن را با حوادث اجتماعی پیوند زده ‌است. اما عناصری مانند روزنامه‌ها یا رادیو در این کتاب غایب هستند و به‌ نظر می‌آید رامهرمزی برای اینکه فضای آن روزها را به شکلی شیوا‌تر شرح دهد  باید ‌به این جنبه‌ها هم توجه می‌کرد  و فضاسازی بدون نقص را پیش روی مخاطب قرار می‌داد.

از دیگر ویژگی‌های این کتاب نگاه طنزآمیز راوی خاطرات است که توانسته در متن طنز تلخی ایجاد کند که جالب توجه است؛ او در سخت‌ترین شرایط هم لبخند را فراموش نکرده و امیدوار بوده است. رامهرمزی راوی کتاب درباره کتابش گفته است:«یکشنبه آخر یک روایت داستانی است، نه یک روایت گزارشی و من سعی کردم در عین خواندنی بودن، روایت فدای عناصر داستانی نشود. من از تکنیک فلاش بک (بازگشت به گذشته) در این کتاب زیاد استفاده کرده‌ام. این کار را به دو دلیل انجام دادم؛ اول اینکه نمی‌خواستم خواننده از فضای سنگین جنگ خسته شود و دوم اینکه به کسانی که جنگ را از بیرون می‌نگرند، بگویم بچه‌های جنگ هر یک گذشته و پیشینه‌ای داشتند که عکس‌العمل‌هایشان به اتفاقاتی که در جنگ رخ داده، به گذشته، خانواده و نوع تربیت آنها بستگی دارد.» «یکشنبه آخر» کتابی است با 242 صفحه که دوازدهمین نوبت تجدید چاپش را سال 91 انتشارات سوره مهر آماده و راهی بازار کتاب کرده است.در بخشی از این کتاب می‌خوانید: «ساعت‌ها  تنها در کوچه‌ها و خیابان‌های شهر قدم زدم و به خانه‌های فرو ریخته، به اتاق‌های خالی از زندگی نگاه کردم. روی زمین پر از سنگ و آجر و تکه‌های ترکش بود. در گوشه‌ای از خیابان عروسکی زیبا افتاده بود که در زیر آفتاب و باران پیر شده بود. جلو پایم یک بخاری نفتی دیدم که پایه‌‌هایش زنگ زده بود و در خاک کوچه فرورفته بود، نشانه‌های زندگی خاموش در کوچه و خیابان‌های خرمشهر دیده‌ می‌شد.»

«منظومه زینبیه» خاطرات کوتاه، کوتاه از نقش زنان در دفاع مقدس
کتاب «منظومه زینبیه» به کوشش بخش جبهه و جنگ روزنامه جمهوری اسلامی تهیه و توسط انتشارات سپاه پاسداران انقلاب اسلامی- مؤسسه فرهنگی چاپ شده است. این کتاب شامل 93 خاطره کوتاه از نقش زنان در دفاع مقدس از خط مقدم تا صحنه‌های مؤثر پشت جبهه است. شفاعت خواستن مادر از فرزند شهید خود، نامه همسر شهید، مادر هفتاد ساله‌ای که در آموزش نظامی شرکت کرده است، خاطراتی از مادران شهیدانی که در حج خونین به شهادت رسیدند، خاطره‌ای درباره نوه شهید نواب صفوی نمونه‌هایی از بخش خاطرات این کتاب است.
یکی از خاطرات خواندنی این کتاب مربوط به زهرا محمودی مادر شهید حسن اقبال، بانوی سالخورده‌ای است که هشت سال دفاع مقدس را هم در پشت جبهه‌ها و هم با حضور مستقیم در خط مقدم، برای رزمندگان مادری و لقب «مادر جبهه‌ها» را از آن خود کرد. او در خاطرات خود در کتاب «منظومه زینبیه» تعریف کرده است: «تقریباً از اول تا آخر جنگ را در جبهه بودم. روزهای زیادی را در سردشت، سومار، پیرانشهر، مریوان، بانه، سقز و شهرهای خوزستان سر کردم. در کردستان گاهی تا کمر در برف فرو می‌رفتیم، یا گاهی، موقع عبور از مناطق مین‌گذاری شده، دچار مشکل می‌شدیم. در جبهه هرکاری از دستم برمی آمد انجام می‌دادم، اما وظیفه اصلی‌ام توزیع مایحتاج رزمندگان بود.

ما می‌دانستیم لوازمی را که در تهران مهیا می‌کنیم و می‌فرستیم مدتی طول می‌کشد تا به دست رزمنده‌ها برسد و گاهی چند وقت در انبار می‌ماند. برای همین تصمیم گرفتیم خودمان به دستشان برسانیم، حتی در خط مقدم! وقتی به منطقه می‌رفتیم و می‌دیدیم بچه‌ها کالای خاصی را احتیاج دارند که ما همراه نداریم به نزدیکترین شهر برمی گشتیم و تهیه می‌کردیم و به دست عزیزان می‌رساندیم. مثلاً در عملیات «کربلای 7» دشمن خیلی از منبع‌های آب را زده بود. ما خودمان را به کرمانشاه رساندیم و منبع آب تهیه کردیم و برایشان بردیم. بچه‌ها از اینکه برایشان لوازم می‌بردیم خیلی خوشحال می‌شدند و اظهار محبت می‌کردند. در جبهه «محمدیه» یک بار با عزیزان رزمنده دورهم نشسته بودیم و غذا می‌خوردیم که یکی از دوستان گفت:«6 ماه است مادرم را ندیده‌ام. دیروز خیلی احساس دلتنگی کردم و برایش نامه نوشتم. اما امروز که شما را دیدم حس کردم مادرم به جبهه آمده.» از آن به بعد بچه‌های رزمنده مرا «مادرجبهه» صدا می‌کردند!

«از چنده‌لا تا جنگ» مجموعه خاطرات شمسی سبحانی
«از چنده‌لا تا جنگ» بخش اندکی از خاطرات هشت سال دفاع مقدس و ایثارگری زنان ایرانی است که دوش به دوش مردان از مملکت و کشور خود دفاع کردند. در این کتاب خاطرات شمسی سبحانی با همکاری گلستان جعفریان تدوین شده است. «از چنده‌لا تا جنگ» سرشار از فراز و فرودهای زندگی دختری‌ است که از دل سرسبز یک روستای شمالی و خوش آب و هوا به‌ دل پرخون و آتش جنگ رفته است. راوی در این کتاب به نقل خاطراتی در آغاز جوانی و مربوط به جریان مبارزان انقلاب، تظاهرات و پخش اعلامیه و مبارزه با رژیم شاه، پیروزی انقلاب و آموزش دوره‌های امداد و نظامی و تبلیغاتی، وقتی وارد سپاه شده و اعزامش به‌مناطق ناآرام و پرهیاهوی کردستان، پرداخته است. سبحانی در بیمارستان‌های سنندج و کرمانشاه و در گروه‌های امداد مناطق پرخطر انجام وظیفه کرده است. پس از آن با آغاز جنگ تحمیلی به اهواز و اندیمشک می‌رود و در بیمارستان‌های این شهرها به کمک مجروحان می‌شتابد و در واقع از آغاز جنگ تحمیلی عراق علیه ایران تا اواخر سال1364 در مناطق جنگى جنوب، به‏ عنوان نیروى داوطلب به ‏امدادرسانى مجروحان جنگى مى‏ پردازد. سبحانی در این اثر به بیان خاطرات‌ خواندنی‌اش از حضور درکردستان و مناطق جنگى جنوب و عملیات‌هاى‏ فتح‌‏المبین، بیت‌‏المقدس، خیبر، والفجر مقدماتى و والفجر یک هم پرداخته است. آنچه این اثر واقعی را خواندنی‌تر می‌کند، تدوین خاطرات یک پرستار جنگ، از نوجوانی تا دوران هشت سال دفاع مقدس، به وسیله یک زن است که بخوبی در جای جای کتاب فضای زنانه محسوس است.

علاوه بر این، مجموعه این خاطرات داستانی و جذاب به‌سادگی بیان شده و نویسنده از زیاده‌گویی پرهیز کرده است. در این اثر آن قدر خاطرات مستند و واقعی بیان و چنان به جزئیات پرداخته شده است که خواننده تصویر ماجرا را مانند فیلمی داستانی در ذهن خود بازسازی می‌کند به گونه‌ای که خواننده اگر چند صفحه ابتدای آن را بخواند، رها کردن باقی کتاب دشوار است. «از چنده‌لا تا جنگ» بازگویی جریان دوستی‌ها و رفاقت‌ها و ارتباط بین پرستاران و ارتباط با رزمندگان، همچنین غم‌ها، شادی‌ها، تحولات و ازدواج آنها در جبهه‌های جنگ تحمیلی است و چنان جذاب تنظیم شده که خواننده را تا پایان با خود همراه می‌کند. «چنده‌لا تا جنگ» کتابی است با 172 صفحه که انتشارات سوره مهر پنجمین نوبت تجدید چاپ آن را سال 92 آماده کرده است. در بخشی از این کتاب می‌خوانید:«جاده پُرگِل و چکمه‏‌هاى ما لاستیکى و سنگین بود. با این وضع باید یک‏ کیلومتر سربالایى مى ‏رفتیم. بالاخره یک روز صداى دوستعلى درآمد و گفت: من دیگر حاضر نیستم کتاب‏‌هایتان را بیاورم. هرکسى بیاید پلاستیک کتاب‏‌هایش را بگیرد والا همین‏جا مى‏‌گذارمشان، بدون اینکه‏ برگردم و نگاهش کنم. گفتم: حرف نزن، تو کتاب‌‏ها را مى‏‌آورى. بعد از سربالایى، یک سراشیبى بود که به مدرسه مى‌‏رسید، وقتى به‌ ‏مدرسه رسیدیم، گفتم: کتاب‏‌هایم را بده.»/ روزنامه ایران 

نظرات

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در سایت منتشر خواهد شد.

پیام های که حاوی تهمت یا افترا باشد در سایت منتشر نخواهد شد.

پیام های که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبز با خبر باشد منتشر نخواهد شد.