ion

وکیل بنگلادشی که خود قربانی آزارهای همسرش بوده است،حقوق از دست رفته زنان را مطالبه می کند

جنگ بانوی روشندل با تاریکی

زندگی /
شناسه خبر: 306955

رومانا این روزها به نمادی برای مبارزه با بی‌عدالتی تبدیل شده است. این زن وقتی از سوی شوهرش شکنجه و نابینا شد تحصیلاتش را در دانشگاه کانادا ادامه داد و امروز به‌عنوان یک وکیل مشغول فعالیت است. زندگی دردناک او در رسانه‌های جهان بازتاب بسیاری داشت.

ایران آنلاین /در تعطیلات تابستانی دانشگاهی، رومانا منظور از کانادا به داکا در بنگلادش برمی‌گردد. آنجا به همسرش می‌گوید که می‌خواهد طلاق بگیرد. شوهرش با سکوت جواب او را می‌دهد.چند ساعت بعد، وقتی در اتاق کارش مشغول مطالعه است، شوهرش در اتاق را قفل کرده و به طرفش حمله می‌کند. او انگشت‌هایش را در چشم‌های رومانا فرو می‌کند و آنها را از حدقه درمی‌آورد و او را کتک می‌زند.


او با یادآوری آن روزها به خبرنگار نیویورک تایمز می‌گوید: «همسرم می‌گفت اجازه نمی‌دهم فرد دیگری شوهرت شود و اجازه نمی‌دهم درس بخوانی. دختر پنج ساله‌ام تلاش می‌کرد تا او را از من دور کند، اما کاری از دست او ساخته نبود. همسرم می گفت می‌خواستم با اسید تو را بکشم، اما شانس آوردی که درخانه اسید نداشتیم.»
رومانا ماه‌های بعد چند عمل جراحی سنگین را پشت سر گذاشت، اما بینایی‌اش را از دست داد. سپس، از شوهرش شکایت کرد. اما شوهرش می‌گفت او بود که به من حمله کرد و من فقط از خودم دفاع کردم. رومانا از روی تختش در بیمارستان هم دنبال اجرای عدالت بود.این اتفاق باعث شد  دولت کانادا از او حمایت کند و او و دخترش را به‌عنوان شهروند کانادا بپذیرد.رومانا سال 2011 با دخترش وارد کانادا شد و توانست در سال 2013 در رشته حقوق فارغ‌التحصیل شود. رومانای 39 ساله حالا به‌عنوان وکیل فعال است و جای چشم‌های بی‌نورش، لنزهای طلایی رنگ گذاشته است. او تلاش می‌کند علیه خشونت خانگی در کشورهای در حال توسعه فعالیت کند و تا حد امکان مردم را نسبت به این خشونت خطرناک و خاموش آگاه کند. در یک خانواده مسلمان متولد شده است. پدرش افسر نظامی بود و پنج خواهر دارد که همه تحصیلات عالیه دارند.می گوید: «خانواده‌ام به من آموختند بلندپرواز باشم. وقتی مشغول تحصیل در رشته حقوق بین‌الملل در دانشگاه داکا  شدم، یکی از دوستان پدرم مرا برای پسرش خواستگاری کرد. پس از بررسی شرایط در سال 2000 با هم ازدواج کردیم.»مشکلات از همان شب عروسی شروع شد. شوهرش او را آزار داد و کتک زد؛ بهانه‌اش دیر آمدن پدر و مادر او به مراسم عروسی بود. «باید بلافاصله از او طلاق می‌گرفتم، اما چنین چیزی در جامعه سنتی بنگلادش امری مذموم است. پس تصمیم گرفتم بمانم و بجنگم تا شرایط را بهبود ببخشم. در داکا تحمل کتک‌های شوهر راحت‌تر از مطلقه بودن است.»
پس از فارغ‌التحصیلی در مؤسسه‌ای حقوقی مشغول به کار می‌شود، اما زندگی برای او با کتک زدن مأنوس شده بود. شوهرش او را تحقیر می‌کرد و موهایش را می‌گرفت و او را روی زمین می‌کشید. «خانواده‌ام می‌گفتند باید بسوزی و بسازی، این سرنوشت توست. در این زمینه نگاه‌شان سنتی بود، اما هیچ کس نمی‌دانست یا نمی‌خواست بداند که من در زندان زندگی می‌کنم.»
شوهر او گاهی اوقات خوب رفتار می‌کرد و گاهی اوقات بد. رفتار متناقضی داشت. بعد از تولد دخترشان، رومانا به خانه پدر و مادرش رفت و دیگر به خانه خودش برنگشت. او فقط اسمش زن متأهل بود.«نمی دانستم باید چه کار کنم و نمی‌دانستم چه سرنوشتی در انتظار خودم و دخترم است  و کارم را شرم آور می‌دانستند. و ممکن است رفتن همیشگی از خانه به خانواده‌ام آسیب برساند. اما من باید به خودم و دخترم هم فکر می‌کردم.» رومانا که برای تحصیل در رشته علوم سیاسی در مقطع کارشناسی ارشد در کانادا پذیرش می‌گیرد و سال 2010 به آنجا می‌رود، ادامه می دهد: «باید از آن فضا دور می‌شدم. زندگی در ونکوور دریچه جدیدی از زندگی را به رویم گشود. مفهوم جدیدی از آزادی را نشانم داد. حسی که به من قدرت داد تا به طلاق فکر کنم و برای آینده‌ام تصمیم بگیرم. خوشحال بودم که همسرم اینجا نیست. هرچند تلفنی تهدیدم می‌کرد و می‌گفت دخترم را از من می‌گیرد.»
وقتی به خانه برمی‌گردد و اطلاع می‌دهد می‌خواهد طلاق بگیرد، مورد حمله واقع شده و چشم‌هایش را از دست می‌دهد و نابینا می‌شود.
«خونریزی زیادی داشتم و خون زیادی از چشمم رفته بود. زنده ماندنم یک جور معجزه بود.»
خانواده او با پلیس تماس می‌گیرند، اما می‌ترسند که آبرویشان بین فامیل و آشنا برود. اما عده زیادی در فضای مجازی از او می‌خواهند که در رسانه‌ها حرف بزند. رومانا با صورتی پانسمان شده جلوی دوربین‌ها می‌نشیند و ماجرا را شرح می‌دهد. زندگی دردناک او در رسانه‌های مختلف جهان منتشر می‌شود.حامیان او به خیابان‌های داکا می‌ریزند و خواهان اجرای عدالت می‌شوند. شوهر او دو روز بعد دستگیر می‌شود و اتهامات را رد می‌کند. او می‌گوید که رومانا می‌خواست در کانادا ازدواج کند، قصد داشت او را در خواب بکشد و دروغ می‌گوید که نابیناست. او وقتی در زندان منتظر برگزاری دادگاه بود، بر اثر حمله قلبی می‌میرد.
در آن زمان، رومانا در کانادا بود و با معلولیتش دست و پنجه نرم می‌کرد.«دانشگاه محل آرامش من بود. همکلاسی‌ها و استادها کمکم می‌کردند تا درس بخوانم. آنجا توانستم فارغ‌التحصیل شوم و با معلولیتم کنار بیایم.»حالا او به‌عنوان وکیل در کانادا کار می‌کند و زندگی‌اش به آرامش رسیده است. «در بیمارستان همه می‌گفتند زن طفلکی، آینده‌اش چه می‌شود. اما من می‌دانستم همه در زندگی چالش‌های مختلفی دارند. برای همین  لبخند می‌زنم و از زندگی لذت می‌برم. حالا سعی می‌کنم با شرح زندگی‌ام به زنانی که در وضعیت من هستند یا در آینده دچارش می‌شوند آگاهی بدهم و بگویم مراقب خودشان باشند و سعی کنند با تابوهای اشتباه جامعه بجنگند. می‌گویم قدر زندگی را بدانند و از زندگی کردن لذت ببرند.»

نظرات

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در سایت منتشر خواهد شد.

پیام های که حاوی تهمت یا افترا باشد در سایت منتشر نخواهد شد.

پیام های که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبز با خبر باشد منتشر نخواهد شد.