ion

دغدغه دانشجویان ساکن در خوابگاه‌های تهران از زلزله

جان ما زیر این سقف در امان نیست

گزارش /
شناسه خبر: 310186

بیشتر از 10 روز از زلزله پنج و دو دهم ریشتری تهران و البرز می‌گذرد، ترسش اما در دل خیلی‌ها باقی مانده، از جمله دانشجویان خوابگاهی که به‌ دلیل دور بودن از خانه و خانواده شاید شرایط سخت‌تری را به لحاظ روانی گذرانده‌اند.خصوصاً اینکه بعد از آن شب تهران بازهم لرزید.

ایران آنلاین /چند ثانیه لرزیدن زمین، برای فرار چندهزار دانشجوی خوابگاهی دانشگاه تهران کافی بود. دانشجوهایی که در مجموعه خوابگاه‌های پراکنده در سطح شهر، یا در حال انجام پروژه‌های تحصیلی‌شان یا در خواب بودند، با صدای فریاد هم‌اتاقی‌های‌شان بدون اینکه بدانند چه اتفاقی افتاده، فقط دو پای دیگر قرض کردند و تصمیم گرفتند از ساختمان‌های غالباً قدیمی‌شان فرار کنند.

کابوس زلزله در پایتخت کشوری که سال‌هاست در گوشه و کنارش زلزله‌های بسیاری را دیده، بالاخره به بیداری کشیده می‌شود و بهت تهران، به ساکنانش منتقل می‌شود تا متعجب‌تر از هر شهر دیگری از هم بپرسند: زلزله است؟
صادق، دانشجوی خوابگاه رودکی، متوجه زلزله نشده بود. او وقتی خواسته از زیرزمین به اتاق خودش در طبقه سوم ساختمان برود، در تنها راه‌پله داخل ساختمانی که می‌گوید شاید قدیمی‌ترین خوابگاه دانشگاه تهران باشد جمعیتی از صدها دانشجو را می‌بیند که دارند با عجله می‌دوند تا شاید به جایی بروند که اقلاً این سقف قدیمی بالای سرشان نباشد، اما چون پروژه‌ درسی‌اش برایش خیلی مهم‌ است وسایلش را جمع می‌کند و به خوابگاه قدس می‌رود و آن‌جا تا صبح، با دوست‌هایش بیدار می‌مانند و پروژه‌ ناتمام را تمام می‌کنند.  می‌گوید: «کجا بروم؟ مسجد دانشگاه؟ جایی که چند صد نفر آن‌جا خوابیده‌اند، کنار هم، چسبیده به هم، نه برقی نه روشنایی‌ای، نه گرمایشی؟ پروژه‌ام مهم‌تر بود،البته من نمی‌دانستم شدت زلزله چقدر بود، شاید اگر می‌فهمیدم که زلزله آمده، می‌ترسیدم. من اصلاً نفهمیدم زلزله آمد. با خودم فکر کردم چیز مهمی نیست. به هر حال من اهل کرمانم و خیلی زلزله دیدم.»
فاطمه، دانشجوی خوابگاهی در مجموعه خوابگاه‌های دخترانه شهید چمران دانشگاه تهران در امیرآباد است؛ ساختمانی که حتی پله اضطراری هم ندارد. خوابیده بوده که از صدای جیغ هم‌اتاقی‌ها و لرزیدن تخت‌ها در خواب و بیداری فکر می‌کند گویا زلزله است، فرار می‌کند، پایش به آینه تکیه داده شده به دیوار می‌خورد تا اتاق‌شان از هزار هزار خرده شیشه، پر شود.
می‌گوید:«هنوز نفهمیده بودم چه خبر است. وقتی از اتاق آمدم بیرون، دیدم همه دارند فرار می‌کنند. خیلی ترسیده بودم، گریه می‌کردم؛ از دویدن بقیه حدس زدم باید زلزله‌ وحشتناکی بوده باشد. همه به محوطه آمدیم. می‌ترسیدیم به داخل ساختمان برگردیم.
هوا سرد بود و نمی‌شد تحمل کرد. تمام دانشجوها به محوطه‌ آمده‌ بودند. بعضی‌هایشان توانستند لباس گرم بیاورند و بعضی‌ها با خودشان کلنجار می‌رفتند که آیا بروند از اتاق‌شان پتو و لوازم ضروری‌شان را بیاورند، یا نه. ترس اینکه نکند وقتی وارد ساختمان شدند، دوباره زلزله بیاید، نمی‌گذاشت کسی به ساختمان برگردد. نیم ساعت بعد، سرما اجازه نمی‌داد بیرون بمانند. برگشتند که وسایل ضروری‌شان را بیاورند. وقتی برگشتند دیدند محوطه پر شده و جایی برای نشستن یا دراز کشیدن نیست. گفتند به سوله‌ ورزشی بروید. جالب اینجاست که نگهبان‌ها و مسئولان خوابگاه‌ها هیچ‌کدام نبودند. برای خود ما هم جالب بود که چرا هیچ کسی نمی‌آید که بچه‌ها را آرام کند. همین چند راهنمایی‌ هم که شد، از طرف دانشجوهای مسئول خوابگاه بود.»
امیررضا، ساکن خوابگاه وصال شیرازی است. می‌گوید:«بچه‌ها طوری به خیابان فرار کردند که خیلی‌ها فرصت نکردند لباس مناسب بپوشند. بعد از یکی دو ساعت برگشتم که وسایل اضطراری و مدارک شناسایی‌ام را بردارم که به مسجد دانشگاه بروم، اما از شانس بد، قسمتی که دستگاه‌های گرم‌کننده بودند، پر بود و ما مجبور بودیم دم‌در بخوابیم که تا صبح هزار بار، باز و بسته ‌شد و از سرما نتوانستیم بخوابیم. خوابگاه ما چهار طبقه است، نه تنها آسانسور، که حتی راه‌پله اضطراری هم ندارد. خیلی می‌‌ترسیدیم. همه کوله‌ها و وسیله‌های ضروری و لباس گرم و مدارک شناسایی‌مان را آماده کردیم و دم در گذاشتیم‌ که اگر زلزله آمد، بتوانیم زودتر فرار کنیم.»
آروین هنوز عصبانی است. می‌گوید: «کاش زودتر برویم و از این شهر و دانشگاه راحت شویم. کدام عقل سلیمی در ساختمانی می‌ماند که در حالت عادی، سقفش بارها فرو ریخته است. همه می‌ترسیم. اما چه کنیم؟ مجبوریم! آن شب به پارک لاله رفتیم، مثل خیلی از مردم. در تلگرام خبری خواندیم که وزیر کشور گفته سالن‌حجاب را باز کرده‌اند. به سمت سالن حجاب رفتیم تا شاید جایی برای خواب پیدا کنیم که نه مثل پارک لاله سرد و بی‌سقف باشد و نه مثل خوابگاه قدس، سقفش هر لحظه در حال فروریختن. وقتی به سالن حجاب رسیدیم به در بسته خوردیم. برگشتیم و در مسجد دانشگاه، پناه گرفتیم. صبح که بیدار شدیم دیدیم تمام مسجد، پر از دانشجو شده است. انگار همه دانشجوهای خوابگاه‌های اطراف، آمده بودند.»
نگین دانشجوی ساکن در خوابگاه چمران می‌گوید:«خوابگاه چمران، بیش از دو هزار دانشجو دارد. همه در محوطه و زمین چمن خوابگاه نشسته‌ بودند. خیلی سرد بود. بچه‌ها تا صبح آن‌جا خوابیدند. وسط راه پتو انداخته بودند. با چند نفر به بخش «سرپرستی »جلو در خوابگاه رفتیم و گفتیم لطفاً در خوابگاه‌ها اعلام کنید، شاید دانشجوهایی که در اتاق‌ها خواب مانده‌اند، بیدار شوند و بیرون بیایند، اما جواب‌شان این بود که اجازه نداریم. تا زمانی که سرپرست خوابگاه نیاید نمی‌توانیم چیزی را از بلندگو اعلام کنیم. گفتیم خب تلفن بزنید. جواب دادند: تلفنش را جواب نمی‌دهد.خانم سرپرست، ساعت 3 صبح اجازه داد که در سوله را باز کنند که برویم آن‌جا. چند دانشجو می‌خواستند بروند پیش خانواده‌های‌شان و او اجازه نمی‌داد که از خوابگاه خارج شوند. حال یکی از دوستام بد شده بود. از اینترنت برایش غذا سفارش دادیم. باز هم اجازه ندادند حتی غذا را تحویل بگیریم. نگهبان می‌گفت به من دستور داده‌اند نگذارم شما بیرون بروید.»
نگین با نگرانی می‌گوید خسته شدم، می‌خواهم انصراف بدهم و همه چیز را رها کنم و بروم. جان ما زیر این سقف
در امان نیست.

نظرات

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در سایت منتشر خواهد شد.

پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد در سایت منتشر نخواهد شد.

پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.