ion

قصه‌هایی از خوش شانسی آدم‌ها در زندگی

شانس یار ما بود

زندگی /
شناسه خبر: 333464

آیا به‌شانس باور دارید؟ آیا تا به حال اتفاقی برایتان افتاده است که با خود بگویید«شانس آوردم» یا «چقدر خوش شانس بودم که...» بد نیست چند داستان خیلی کوتاه واقعی در این رابطه بخوانید. داستان‌هایی که حکایت از شانس فوق‌العاده راویان آنها دارد.

ایران آنلاین /پیدا کردن پول در فروشگاه موادغذاییgrocery

در فروشگاه موادغذایی در صف صندوق ایستاده بودم. نفر سوم بودم. خانمی داشت اقلامی را که خریده بود جلوی صندوق دار می‌چید: یک‌بسته نان، یک کنسرو تن ماهی، دو بسته شکلات، یک پاکت شیر. او پولش را در دست گرفته بود تا به صندوق دار بدهد. اما نزدیک یک دلار کم داشت. کیفش را زیر و رو کرد، اما یک سنت هم نداشت. او گفت: «می توانم یکی از اینها را سر جایش برگردانم.» مردی که جلوی من در صف قرار داشت، دست در جیبش برد، یک دلار بیرون آورد و خم شد. انگار می‌خواست چیزی از روی زمین بردارد. بعد به آن زن گفت: «این از توی کیف تون بیرون افتاد.» آن زن چقدر خوش شانس بود که چنین مردی به کمکش شتافت.

---


گربه باهوشcat
وقتی پسرم دو ساله بود، گربه‌مان چشمش را چنگ کشید. بسرعت او را پیش دکتر بردم. دکتر گفت زیر آن خراش قلنبه‌ای احساس می‌کند. او توصیه کرد این موضوع را جدی بگیرم. از چشم پسرم عکس گرفتند. نتایج نشان داد توده‌ای به بزرگی گردو آنجاست که خوشبختانه سرطانی نیست. دکتر گفت اگر این توده را (که هیچ تظاهر و اذیتی هم نداشت) به حال خودش می‌گذاشتیم، بی‌تردید در آینده مشکلاتی برای پسرتان ایجاد می‌کرد. توده را برداشتند
و پسرم از این مخمصه رها شد. از آن گربه ممنونم که چشم پسرم را چنگ کشید، وگرنه معلوم نبود چه چیزی در انتظارش است.

---


سکه‌ای در جیبpenny
یک روز، وقتی برای خودم مشغول پیاده روی بودم، متوجه یک سکه روی زمین شدم. حوصله نداشتم آن را از روی زمین بردارم که باعث شد خودم هم تعجب کنم. چون مبلغش کم بود اهمیتی ندادم؟ از خودم پرسیدم: اگر بیست دلار پیدا می‌کردم باز هم واکنشم همین بود؟ باز هم راهم را می‌گرفتم و می‌رفتم؟ همین که به داخل کوچه‌ای پیچیدم، یک اسکناس صد دلاری روی زمین دیدم. آن را برداشتم و صاحبش را پیدا کردم و با لبخندی آن را تحویل دادم. چند ساعت بعد، در یک مسابقه رادیویی 1000دلار برنده شدم. همان لحظه از خودم پرسیدم: اگر یک میلیون دلار پیدا می‌کردم، واکنشم چه بود؟ جوابش را می‌دانستم.

---


کمکی از طرف کلرclaire
در فروشگاه راه می‌رفتم که با یک کارت اعتباری که روی زمین افتاده بود، مواجه شدم. آن را برداشتم و به طرف نگهبانی بردم. اسم صاحب کارت را پیج کردند، اما خبری نشد. آنها گفتند آن زن به طرف ماشینش رفته تا کارتش را پیدا کند. وقتی برگشت، گفتم کارتت را پیدا کردی که جوابش منفی بود. بعد از گرفتن مشخصات، کارت را تحویلش دادم. او گفت در راه از مادرم که تازه فوت کرده خواهش کردم کمکم کند. با هم صحبت کردیم و من خودم را معرفی کردم: «اسم من کلر است.» آن خانم با تعجب و چشم‌هایی گریان گفت: «اسم مادرم کلر بود.»

---

مثل پسر، مثل پدرfather-son
آخرین روز سفرم بود و با دوچرخه‌ام مسیر را طی می‌کردم که گرفتار بارانی سیل آسا شدم. برای نجات جانم به سوپرمارکتی در همان حوالی رفتم و آنجا پناه گرفتم. ناگهان، پسری نزدیک شد و ازمن دعوت کرد تا شب را در خانه آنها سپری کنم. با خوشحالی قبول کردم. او رفت تا با پدر و مادرش برگردد. همین طور که منتظر بودم، مردی همان پیشنهاد را داد که من رد کردم. آن مرد هم رفت. بعد از مدتی، آن پسر با پدر و مادرش برگشت. حدس بزنید پدرش چه کسی بود؟ همان مردی که پیشنهاد داده بود خانه‌اش بمانم. شانسم این بود که با خانواده‌ای آشنا شدم که پسر همچون پدرش قلبی بزرگ داشت.

---

نظرات

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در سایت منتشر خواهد شد.

پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد در سایت منتشر نخواهد شد.

پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.